تبليغاتX
پرستو ی عشق

^^به نام او که ناجسته اش یابند و نادیده اش دوست دارند^^

موضوع:

تاریخ:

سه شنبه هفتم مهر 1388

ساعت:

20:50

 

 

سلااااااااااااااام  به علی آقا و همه دوستای گل.

از این که بچه فعالی هستم و هر هفته میام آپ می کنم خیلی خوشحالم ( جدی می گم) .دیگه چه می شه کرد؟؟؟!!!

    مگه این  درسو مشقا میذارن؟(باور کنید نمی ذارن. این  قدر آدم و خسته می کنن). تازه لب تابم خراب شده بود .(یه چند روزی که درست شده)

 بله دیگه در سو مشقو دانشگاه و رفتن به دنبال کارو(به قول خودش آسفالت سابی و دنبال پول حلال)  باعث شد

من و علی آقا در ۲۴ ساعت فقط ۱ساعت  بتونیم با هم بچتیم تازه به همه اینا

 خستگی هم اضافه کنید .(دیگه چی بهم می گیم و خودتون حدس  بزنین).

 چند شب پیش هم این مسئله و  بهش گفتم ولی علی آقا با جان و دل از یه گوش شنیدن و از یه گوش دیگه ..

خداییشم کاری نمی شد کرد دیگه باید از همون یک ساعت کلی استفاده کنیم

 واسه همینم علی آقا ۲شب پیش گفتن که یه خبر خوب واسه خودم یه خبر بد هم

 واسه شما .

 

من:یعنی چی می خواد بگه ؟؟؟

-سری جدید سوالای من ویرایش شده و از چند شب دیگه سوال می پرسم.

منم نمی دونستم بخندم یا ناراحت باشم ولی چون آدم خوش خنده ای هستم خندیدم.

منو علی آقا واسه این که بیشتر با هم آشنا باشیم و بهتر همدیگرو بشناسیم سوال می پرسیم (بیشتر علی

آقا که خیلی کنجکاو می پرسه من خیلی کم ).

بابا هم به خاطر کارش رفته ایران و من کلی دلم تنگیده ان شاءالله  تا ۵ شنبه میاد.

یکشنبه هفته ی پیش چون  دلم خیلی گرفته بود رفتم پارک بعدش یه لحظه احساس کردم   واسه ایران دلم تنگ شده (هم ایران  هم علی آقا)شب با موبایل به علی جان هم گفتم:

 که چرا من و تو شرایطمون یه جوری نیست که هم دیگرو  ببینیم؟؟

یا این که چرا از هم دوریم و من دلم تنگ شده .

ولی گفتن این حرفای من سودی نداشت  جز این که یه ذره  سبک تر بشم.حالام که

 بابا رفته و دلتنگی من بیشتر از قبل شده ولی دوباره باید بسوزم و بسازم(دیگه این جمله شده جمله معروف من )

 

**امیدوارم این چند روزم زودی تموم بشه .

***امروز هم یه بارون خیلی نازی بارید .ولی حیف سر کلاس بودیم نمی شد برم بیرون.(اینم از وضع آب و هوا )

الانم می خوام برم شام بخورم .

تا بعد ....

+ نویسنده مهتاب

موضوع:

دسته گل ... =))

تاریخ:

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

ساعت:

13:46

 

علی با عصبانیت تمام اومد تو ماشین.

-مگه ۱۰۰ دفعه نگفتم پولاتو این جوری خرج نکن٫هااان؟؟

تو چی کار به پولای من داری؟؟

ـجواب منو می دی ؟ صداتو بلند می کنی ؟ یه ذره خجالت بکش .(و دوباره  با همون حالت عصبی همچنان زد تو گوشم که تا عمر دارم فراموش نمی کنم )

منم فقط گریه می کردمو از ماشین اومدم بیرون . و برگشتم   یه چیزی بهش بگم که ...

.

.

.

.

.

از خواب بلند شدم واسه سحری خوردن ولی خیلی بد بود تو خواب خیلی ترسیده بودم .

اگه علی آقا آخر شبا از کلماتی مثل پوستتو میکنم ٫می کشمت٫و محبت کردن(البته از یه نو دیگه)

 استفاده نکنه من از خوابای خوشگل خوشگل نمی بینم .

یه وقت پیش خودتون نگین علی چه قد خشنه هااااا٫بر عکس اصلا این جوری نیست خیلی مهربونه

(مثل خانومش)فقط چون من خیلی اذیت می کنم و به قول خودش هرسش می دم مجبور می شه از

 اون کلمه ها استفاده کنه .

Computerبله دیگه دیشبم علی آقا به من گفت که مهتاب چند تا سوال بهت می گم اون موقع که میری پیش بابا ازش بپرس کار  یاد بگیری .(منم  پیش خودم گفتم :عجب....باشه وایسا تا قلم کاغذ بیارم)

و بعدش علی گفتم علی خیلی وقت می خواستم بهت یه چیزایی و بگم ولی الان امادگیشو ندارم بعدا  که

 آمادگی پیدا کردم حتما بهت می گم ولی کاش اونم نمی گفتم که حس کنجکاویه علی اقا گل کنه و گیر

 بده که باید همین الان بهم بگی ٫(حالا هی من می گم علی نمی شه الان امادگی  ندارم نمی تونم

 جمله هاش درست تو ذهنم نیست هی آقامون می گه نه الان بگو بعدا هم بگو ) خلاصه هیچ موضوعی

 هم به فکرم نمی رسید که بتونم یه جوری از زیر حرف زدن در برم .خلاصه هی من بگم نه علی اقا بگه آره .

آخرش هم  دیگه مجبور شدم با جمله های درهم بر هم یه چیزی به علی بگم٫حالا نمی دونم علی جونم

دیگه چه جوابی می خواد بهم بده اون موقع هم مثل همیشه سکوت کردو شب بخیر گفتیمو رفتیم ...Night

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

*این شکلکو که دیدم یاد عکس علی افتادم که چند وقت پیش بهم داده بود (دقیقا همین شکلی بود )

 

+ نویسنده مهتاب |

موضوع:

نمی دونم ...

تاریخ:

دوشنبه نهم شهریور 1388

ساعت:

22:59

 

سلام به همگی و البته علی جونم.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نماز روزه های همگی قبول باشه و دعاهاتونم ان شاءالله مستجابتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com .

تابستون خیلی خیلی زود داره تموم می شه سردی هوا و زرد شدن تدریجی برگ درختا داره کم کم

 خبر میاره که  بله پاییز داره میاد تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com. با این که همه فصلای خدا قشنگه اما من تا اونجایی که یادم هست

 از پاییز خوشم نمی اومد و نمی یاد نمی دونم چرا ولی شاید واسه الرژی باشه تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comشایدم واسه این که

 همه جا زرد برگ درختا و ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com(آخه رنگ زرد می بینم نمی دونم چرا بهم استرس وارد می شه)

ولی خوب اونم خیلی ها دوست دارن و خوشگلیای خودشو داره .

توی این مدت که  از ایران اومدم مسکو کمتر تونستم از خاطراتم توی مسکو بنویسم اخه  اصلا حسش

 نبود تا امروز ..تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ولی باز اگه بخوایم از یه سری مسئله ها بگذریم و خوب بنگریم (اههههم)امسال تابستون خیلی خوش

 گذشت و در کل تابستون خوبی بودتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com .

ان شاءالله پاییز و زمستون و بقیش هم همین جوری خوب بگذره(امیدوارم)

از اون موقع که  از ایران برگشتم خیلییییییی بی کار بودم و حوصلم خیلی سر می رفت تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comالبته نه همیشه

 ولی اکثر همین جوری بودم علی آقا هم که اوایل هی سری به سری براشون مهمون میومد دیگه من

 قیافم می شد این: تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

واسه همینم  به گفته ی علی آقا می رفتم پیش بابا . یا ورزش می کردم که لاغر بشم ( چه بچه حرف

 گوش کنیم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com) بر هر حال ۲ نفر ادم که می خوان با هم زندگی کنن باید یه سری چیزا یاد بگیرن که

 توی زندگی بدردشون بخوره.(به جز حالا اشپزی و خونه داری که کار خانم خونه است . اقایون هم خرید

 کردن و کمک به خانوماشونو باید یاد بگیرن )

بالاخره تابستونه خوب ما هم این جوری می گذشت (یه ذره شلوغ تر از اینا با گفته های علی آقاتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com)

من اصلا قصد هرس دادن علی ندارم ولی نمی دونم چرا این آقا ی خوب من الکی از دست این خانوم

 خوب هرس می خوره تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com؟؟؟؟(۱- اگه یکی فهمید به منم بگه.و این که معذرت می خوام )

توی ماه رمضون علی آقای من خیلی خوابالو شدهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com بر عکس خانومش که تا سحر خواب نداره واسه

 همین شبا به زور می ذارم بره بخوابه دیگه آخرش این جوری  می شد:  تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com  (آخیییی)

یه بارم خیلی بیدار موند می گفت: مهتاب من پوست تورو می کنم دی شب بد خواب شده بودم خیلی خوابم میومد ولی خوابم نمی بردتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

*اینم یکی از اون همه دعایی که من سر سفره افطار می کنم:

خدایا ! همه ی اون مردایی که به خانوماشون کمک نمی دن و قصد چنین کاری و دارن خودت یه معجزه

 بکن به خانوماشون کمک کنن.

**واسه ما هم دعا کنید سر سفره افطار

 

+ نویسنده مهتاب

موضوع:

دوباره سلاااااااام :)

تاریخ:

پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388

ساعت:

1:43

 

ساعت ۷:۳۰  صبح از خواب بلند شدم که حاضر بشم برم علی جون و ببینم  سریع حاضر شدم مانتو آبی

 آسمونیمو پوشیدم و با هزار ذوق و شوق از خانواده خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم تا برسم به

همون جای که به علی گفته بودم بیاد .

View Image


ادامه مطلب
+ نویسنده مهتاب

موضوع:

عروسی مامان بزرگ

تاریخ:

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

ساعت:

14:5

 

۱۸ تیر ماه بود داشتم یه عالمه خوابای خوب می دیدم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comکه یه دفعه مامان منو از خواب بیدار کرد.از خواب نازم به زور بلند شدم و حاضر شدم که برم طبقه پایین تا یه سلامی به مامان بزرگ بکنم...ولی چون به ساعت نگاه نکرده بودم به جای صبحانه سفره ی نهار پهن بودتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com روی میز منم واسه این که ضایع نشم گفتم:عمو زود نیست واسه نهار ؟؟عمو و زن عمو و مامان بزرگ گرامی: شمایه نگاهی به ساعت بکنی بد نیست (بله ساعت نزدیکای ۲ بود) دیگه من این شکلی شده بودمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بعد از خوردن نهار  با مامان بزرگم داشتیم حرف می زدیم که نمی دونم چرا مامان بزرگ یاد قدیما کردتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو از داستان آشناییش با پدر بزرگ خدابیامرزمو تعریف کردتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com و منم از دل و جون گوش می کردمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

می گفت که وقتی ۷-۸ سالش بوده توی مزرعه حواسش نبوده و می افته توی یه چاه که خوشبختانه عمق زیادی نداشته که بعد بابا بزرگم می بیندشو واسه رضای خدا میاد نجاتش میده (بابا بزرگ اون موقع ۱۰ -۱۱ سالش بده)خلاصه بعد از اون موقع این دوتا با هم آشنا می شن هر روز با هم می رفتن سر زمین و کار می کردنتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com .دیگه این توی چاه افتادن کار دست مامان بزرگم دادو در سن ۱۶سالگی ازدواج کرد(اخییییی)تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.بعدش می گفت هرکی ازدواج می کرد خانواده داماد عروسو سوار الاغ می کردن (فکر کنم الاغ اون موقع حکم بنزو داشتهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com)واقعا چه دورانی داشتن واسه خودشون.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+ نویسنده مهتاب